کادو اوردی امدی تو
30/۲تولدمه همتونو به یه چت خوب دعوت می کنم بعد هر کی کادو نیاوردمی تونید بیاید خونمون تهران پلاک ۲۱ سمت راست کیکو شیرینی و شامو بقییه فازا فعلآ من باید به دنبال تدارکات باشم
     
   
  
 

بی چاره اینم کیک میخواد ولی کادو نداره، کیک نمی دیم بهش.
دهنتون اب افتاد ببخشید به همه ی کسایی که سر بزنن کیک میدیم
                            
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:19 توسط نوید دادای همه ی بچه های این وبلاگ
|

حيف كه نفهميده هنوز، مي نويسم چون نمي تونه بياد بخونه چون از چشاش خجالت ميكشم FACE 2 FACEبهش بگم .
واسه من، دل ديگه معني نداره
وقتي سپيده نيست، چشم من، چشم انتظاره
واسه من، عشق ديگه معني نداره
وقتي سپيده نيست، اشك چشامو در بياره
          
-------------------
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:5 توسط نوید دادای همه ی بچه های این وبلاگ
|

ولادت خانوم حضرت زينب رو تبريك ميگم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:48 توسط نوید دادای همه ی بچه های این وبلاگ
|

اسمشو شما بودید چی میزاشتید
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم تويي آن آسمالن صاف و روشن من اين كنج قفس مرغي اسيرم ز پشت ميله هاي سرد تيره نگاه حسرتم حيران به رويت در اين فكرم كه دستي پيش آيد و من ناگه گشايم پر به سويت در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت از اين زندان خاموش پر بگيرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگي از سر بگيرم در اين فكرم من و دانم كه هرگز مرا ياراي رفتن زين قفس نيست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست ز پشت ميله ها هر صبح روشن نگاه كودكي خندد به رويم چو من سر مي كنم آواز شادي لبش با بوسه مي آيد به سويم اگر اي آسمان خواهم كه يك روز از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم كودك گريان چه گويم ز من بگذر كه من مرغي اسيرم من آن شمعم كه با سوز دل خويش فروزان مي كنم ويرانه اي را اگر خواهم كه خاموشي گزينم پريشان مي كنم كاشانه اي را
مطالب اخری از اقا وحیدبرترین و بهترین دوست من
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:17 توسط نوید دادای همه ی بچه های این وبلاگ
|

زندگی من
*زندگی*
بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است نغمه ام دلگير و افسرده است نه سرودي؛ نه سروري نه هماوازي نه شوري زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است. يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است. اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟ من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر من سرودي تازه مي خواهم جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت من اميد تازه مي خواهم افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش! نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم. با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه کرم خاکي نيستم. من آفتابم. جويبارم، موج بي تابم، تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟ تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟ شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما چو بيد از باد مي لرزيد اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟ اينک آن همبستري با دختر خورشيد و اين همخوابگي با مادر ظلمت من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد، گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد زندگي يعني تکاپو زندگي يعني هياهو زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي" ز جنبش وا نماند. گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.
زندگي همچنان آب است آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت و بوي گند مي گيرد. در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد. آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند. مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند. من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ. من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز. بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است. من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم. من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد. من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم. قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد. سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم. من خداي تازه مي خواهم گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را من به ناموس قرون بردگيها ياغيم ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم گو به دار آرزوهايم بياويزند گو بسنگ ناحق تکفير استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند من از اين پس ياغيم ديگر.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:41 توسط نوید دادای همه ی بچه های این وبلاگ
|

|