بسمه تعالی( به امید رسیدن همه به آرزوها عشق خودشون )

تا به حال زیر نجوای باران زیسته ای ... تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ... رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ... در سکوت مروارید های آسمانی ... تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ... تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ... تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ... این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ... زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ... زیبایی آن صدای گیرای تو ... هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد... تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ... تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ... در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ... تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای... تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای... این همان خواهش دیدار توست ... این همان گم گشته امید در دیدار توست .....

                             

وقتي كه بارون ميزنه
خاطره ي عشق منه
تنگ غروب آسمون
لحظه ي تلخ رفتن
چشماي تو بارونيه
اشكاي من پنهونيه
دستاي ما از هم جدا
غم تو دلم مهمونه
شباي عشق و عاشقي ما
هرروز و شب بيادمه
تو خلوت فاصله ها
سكوت تو فريادمه
بيادته اون شب دلت
شكسته بودو بي پناه
نشسته بوديم منو تو
به زير چتر نور ماه
بيادمه اون شب چشات
مثل گل بارون زده
به چشم من زل زد و گفت
تو قلبتو به من بده
تو قصه هات پر از غمه
روز خوشت خيلي كمه
حتي نباشي نازنين
دوست دارم يه عالمه
دست تو از دستم آروم
قبل رفتن جدا كردي
اينو باورم نميشه
كه قراره بر نگردي
قبل رفتن مثل اشكات
از چشات افتاد انگار
اما طاقت نياوردي
واسيه خدا نگهدار

+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:0 توسط نوید دادای همه ی بچه های این وبلاگ
|

|